خیلی مدت است که این وبلاگ درست و درمان آپ نمی شود. دلیلش خیلی چیزها می تواند باشد. اما هر چه باشد بی هنر بودن و عاجز از نوشتن بودن مکانیکی های 87 نمی تواند باشد. چه این که وقتی به وبلاگ های آن هایی که اهل نوشتن هستند سر می زنید کاملن به این حرف ایمان می آورید... به هر حال این ها وبلاگ های چند تا از بچه ها هست که هر وقت آمدید این جا و دیدید که آپ نشده، می توانید به ان ها سر بزنید. مطمئن باشید حداقل یکی از آن ها تازه شده!
بدی اش همین اتفاقی بودن و مرتب و منظم نبودنش است. ولی من ازش خوشم می آید. از متن های به سبک تذکرت الاولیای یوسف و از مجموعه پوسترها و مجموعه عکس های یوسف که لینک شان را توی پیوندها گذاشته و دیدنی اند...
مهران دو ماه از عمرش را به بی کاری و علافی گذراند و نشست هر چه لینک فیلم و بازی و آهنگ را که گیرش آمد توی یک وبلاگ ریخت و محصولش شد: مای کالکشن. به روز نمی شود. اما به هر حال وبلاگ یکی از هشتادوهفتی هاست.
از آن جا كه در هفته هايي به سر مي بريم كه ما را در خوشه هاي مرتب دسته يه
دسته ، با نظم ترتيب در سايت آمار دات اورگ! يك جا نشستيم و خوش رنگ و شادان هم
هستيم در كنار هم! يك سري مفاهيم و معنا هاي جديد به زندگي ما مي آورد.
مثلا به مسائل خصوصي مردم ، يك چيزي به نام خوشه هم اضافه شده ! بايد مواظب
باشيم يك وقتكي نپرسيم ،خوشه چندي؟ اگر خواستيم بپرسيم ، بسيار محترمانه با هزار
استغفرالله و 7 يا 8 قرآن در مياناين
سول بپرسيم!چون گويا از قرار معلوم بعضي
از مردم روي خوشه شان تعصب دارند ،نمي خواهند خوشه شان دستمالي شه!!
در ضمن خوشه بندي نام جالبي ، همه ما تا حالا گروه بندي و طبقه بندي و از اين
جور مسائل شده بوديم اما خوشه بندي نو جديدي است كه شاهكار دوره ماست!!مثلا در
هزار سال بعد مي نويسند ، در زمان هاي قديم يك 30 الي 40 سالي بعد از زماني كه
شاه تير اندازي مي كرد ....!، يك سري آدم خوش فكر اومدن كه ازنظام طبقاتي بدشان مي آمد و از نظام بي طبقه هم
خوششان نمي آمد ! به همين دليل نظام خوشه بندي را راه انداختند!
اين پديده و اختراع نوينبسيار الفاظ
جالبي را به دنبال مي آورد . مثلا بچه هاي پايين شهر به بالا شهري ها مي گويند :
سوسول و مرفه بي درد و خوشه سومي! يا در مقابل اونا هم مي گن: چي مي گي بدبخت
خوشه اولي!! يا مثلا در نطق هاي آتشين اين سخنرانانجديد كه روز گاري است كه كارشان رونق گرفته و
نمي دانند چه مي گويند ،اما زبانشان را هيچ چفت و بستي نيست در حالي كه بر قاطر
سخن در حال جولان هستند ، در برابر نظام سرمايه داري ايين گونه قاطرشان را مي
رانند!: نظام سرمايه داري غرب كه مردم را مرفه و خوشه سومي مي خواهد نمي تواند
در برابر قشر عظيممستضعف جهان كه پرچم
عدالت را با يارانه هايي كه داده مي شود با توانايي بالا گرفته اند ، بايستد و
شعار ما ، شعار ما خوشه اولي ها اين است كه مي ايستيم تا پاي جان!!
البته ممكن است اتفاقات ديگري هم به وقوع بپيوندد. مثلا در چند ده سال بعد در
مناظره تلويزيوني كانديدا هاي رياست جمهوري رو به رو هم مي نشينند ، آز آن جا كه
ما فرهنگ مناظره را مي دانيم ، رو به رو هم در جلوي دوربين هاي صدا و سيما مي
گويند، آقاي فلاني من يك برگه اي را از سازمان آمار ايران گرفته ام ،توش يه
اطلاعاتيدر مورد شماست !بگم! بگم!؟ بگم
خوشه چندي ؟!
بعد فردا يا پس فردا آن در برنامه اي كانديداي ديگر مي گويد: ايشون خجالت نمي
كشه ،برگه اطلاعات آماري من رو آورده هي جلوي من نشون ميده! خجالت نمي كشه!! من
براي اين كه خوشه سومي شوم 20 سال زحمت كشيدم!!
بعد ممكن است راهپيمايي شود و شعار هايي ساخته شود ، مثلا در همين دور ه يك
سري مردم غفلت زده مي گويند : خوشه ما رو دزديدن دارن باهاش پز ميدن!!يا خوشه ما
را پس بديد!!
يا مثلا خوشه من زير درخت آلبالو گم شده!!
مثلا در سخنراني هايي كه دعوت به وحدت مي كنند ، مي گويند: مردم ايران از كرد
تاآذري ،از لر تا بلوچ ، از عرب تا گيلك ، از خوشه اول تا خوشه سوم ، همه با هم
در راستاي اهداف متعالي در حركتيم!!
بگذريم!!!
+ نوشته شده توسط صادق حسن پور در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت
11:7 |
سپید و گرانبهاست اگر بدان بخندیم سیاه و بی ارزش است اگر برای آن بگرییم سپیدوسیاه طعم واقعی لحظه هاست در لسان زمان طعمی شور در عین شیرینی و نفرت انگیز در عین لذت بخشی سپیدوسیاه تفسیریست بر یک زندگی که امانتدار آن آرزوی سپیدیش را داشت اما نمیدانست که این سیاهی بود که سپیدی را معنی میکرد همانگونه که صخره، رود را سپیدوسیاه حاصلیست از نابودی آرزوهای رنگ رنگ یک امانتدار
%%%
فردا ساعت ۱۰ صبح باید دادگاه انقلاب باشم ساعت ۱۲:۳۰ هم پایان ترم کنترل پروژه دارم باید امیدوار باشم که به امتحانم برسم تازه اگر به امتحانم برسم اصولا روزایی که دادگاه میرم یه روز قبل و تا دو سه روز بعدش حالم خیلی خوبه! تازه فرض کنیم که رفتن دادگاه رو روحیه تأثیر نداشته باشه و کاملا شاداب برم سر امتحان اون وقته که متوجه میشم که حتی نمیدونم موضوع درس چی هست! خلاصه امتحانم که به خیر بگذره تازه متوجه میشم که فرداش پایان ترمه طراحی ۲ دارم که اگه فرض کنیم کنترل پروژه در بهترین شرایط به خیر بگذره اما دیگه انتظار به خیر گذشتن طراحی ۲ از اون حرفاس ...!!!
%%%
"بهنام - پویش - حاجی - رحیم - رضا – محمدرضا
اینا اسامی بودند که وقتی وارد اتاق شدم پاهاشون رو لگد کردم و با چشمای از خواب پریده و پف کردشون سلام و احوال پرسی کردم من با بعضیاشون فرق داشتم و با بعضیشون شباهت مثلا منم مثل بعضیاشون ۳ تا پتو داشتم ولی بعضیشون هم بودند که ۴ تا پتو داشتن یا بعضی بودن که مسواک داشتن و بعضیشون نداشتن اما من با همشون یه فرق بزرگ داشتم و اون این بود که من نه پتوی اضافه داشتم نه مسواک داشتم و با عرض معذرت نه زیرپوش و لباس زیر وحتی پیرهنی هم که داشتم از ۵ تا دکمه فقط ۲ تا دکمش مونده بود رنگش هم با لباسای بچه ها فرق داشت مال اونا طوسی تیره بود و مال من سفید مایل به آبی وطوسی!"
%%%
"داخل اتاق همه چیز طوسی بود از دیوار گرفته تا لباسهای ما نه سیاه بود نه سپید و البته دروغ نگم رنگ موکت هم نه س مثل سپید بود و نه س مثل سیاه بلکه س مثل ... بود"
%%%
زندگی در زندان و تنهایی آن دل آزار و سخت بود روی دیوار یکی از سلولهای انفرادی نوشته شده بود "اینجا دیگر مجبوری قبول کنی که خدایی وجود دارد و همه جا هست چون اگر قبول نکنی از تنهایی خواهی مرد"
پس نوشت: سی و پنج روزی می شود که محمد حسین را گرفته اند و آزاد نکرده اند و ما یکی پس از دیگری خواب می بینیم که آزاد شده و توی بوفه ی دانشکده فنی نشسته و همه مان دورش جمع شده ایم و او لبخند می زند و فقط لبخند می زند و لبخند می زند...
+ نوشته شده توسط پیمان حقیقت طلب در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت
11:32 |
ول کنيد اسبِ مرا راه توشهیْ سفرم را و نمدزينم را و مرا هرزه درا ؛ که خيالی سرکش به در ِ خانه کشاندهست مرا
رسم از خطّهی دوری ، نه دلی شاد در آن سرزمينهايی دور جای آشوبگران کارشان کشتن و کشتار ، که از هر طرف و گوشهی آن مینشانيد بهارش گل با زخم جسدهایِ کسان
فکر میکردم در ره ، چه عبث که ازين جای بيابان هلاک میتواند گذرش باشد هر راهگذر باشد او را دل فولاد اگر و برد سهل نظر در بد و خوب که هست و بگيرد مشکل آسان ، و جهان را داند جای کين و کشتار و خراب و خذلان
ولی اکنون به همان جای بيابان هلاک بازگشت من میبايد ، با زيرکیِ من که به کار ؛ خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از اين سفرم هست و هنوز چشم بيدارم و هر لحظه بر آن میدوزد هستیام را همه در آتش برپا شدهاش میسوزد
از برای من ويرانسفرگشته مجال دمی استادن نيست منم از هرکه دراين ساعت غارتزدهتر همه چيز از کف من رفته بهدر دل فولادم با من نيست همه چيزم دل من بود و کنون میبينم دل فولادم مانده در راه دل فولادم را بیشکی انداخته است دست آن قومِ بدانديش در آغوش بهاری
که گلاش گفتم
ازخون و
ز زخم وين زمان فکرم اين است که در خون برادرهايم ناروا در خون پيچان بیگنه غلتان در خون دل فولادم را زنگ کند ديگرگون...
+ نوشته شده توسط سپیده شاه محمدی در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت
12:49 |
ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتمن عاشقش میشوی، چه باسواد باشی، چه کم سواد، چه روشنفکر باشی، چه غیرروشنفکر... هرچه باشی طبیعت پرشکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو درمیآورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو میآموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمیتوانی در مقابل ان بیتفاوت بمانی، دیگر نمیتوانی نسبت به ان غریبه باشی و به ان فکر نکنی، نمیتوانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: "میروم آمریکا، میروم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، میروم و خودم را خلاص میکنم." نمیتوانی زخمش را زخم خودت ندانی، دردها و غصههای مردمش را دردها و غصههای تن و روح خودت ندانی، گلهایش را گلهای باغ و باغچهی خودت ندانی، کویر و دریا و کوههای برهنهاش را عاشقانه نگاه نکنی، در بناهای مخروبهی قدیمیاش، روان اجدادت را نبینی، صدای آبهای مست رودخانههایش را همچون صدایی فراخواننده از اعماق تاریخ حس نکنی و نمیتوانی برای بازسازیاش قد علم نکنی، پای نفشری، یکدندگی نکنی و فریاد نکشی... نمیتوانی، نمیتوانی...
ابنمشغله-نادر ابراهیمی-ص 102
+ نوشته شده توسط پیمان حقیقت طلب در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت
15:13 |
امروز انتخاب واحد بود ! اما براي بعضي ديروز و براي
بعضي ديگر دو ماه پيش اتخاب واحد بود!
اما چه امروز، چه ديروزو چه آن روز همه سعي كردند در
خفاي محض واحدشان را انتخاب كنند! حتي اگر اطلاعيه هاي آموزش نبود چه بسا امروز
نيز مانند ديروز و دوماه قبلانتخاب واحد
انجام مي شد! باز در اين بين خدا را به دفعات باز شدن سايت براي انتخاب واحد شكر
كه يكي از اين هزار بارگشايش را براي همه
عيان كرد!
انتخاب واحد قبلي اصلا اتفاقاتي به اين شگرفي در آن
هويدا نمي شد! به قدري شگرف كه سركار خانم اكبري هم به حيرت افتاد و مثل تمام
مسئولين محترم اول تكذيب كرد كه نه آقا ما اصلا انتخاب واحد نداريم كه!! حالا اگر
هم داشته باشيم براي 86 هاست نه شما(با لحن كشيده بخوانيد !) .
انگار همه مي
دانستند كه انتخاب واحد قبلا برگزار شده است حتي مسئول سايت! او هم مثل كساني كه 2
ماه قبل انتخاب واحد كردند ، ساعت9 صبح آرام و متين در قفل شده را به روي ما باز
كرد! حاضرم شرط ببندم كه در دلش گفت ، كه شما جدا انتخاب واحد نكرديد!! حتي او نيز
مي دانست. نمي دانم اتفاقا همين 2 ماه پيش بود كه يكي از اقوام دور ما نيز گفت
راستي چرا هنوزانتخاب واحد تكرديد!
حتي صحبت هاي دكتر كمره اي از اين حكايت داشت كه آقا
شما چرا انتخاب واحد نكرديد تا الان!آن جا كه طرح جديدي دادند كه : از كساني كه از
انتخاب واحد وا مانده اند در خواست مي شود كه نام درس هابي خويش را در برگه هايي
بنويسند به مسئول آموزش بدهند تا در انتخاب واحدشان لحاظ شود ، حتي او هم مي دانست
كه تعداد كساني كه انتخاب واحد نكرده اند به زحمت به انگشتان دست دكتر كمره اي مي
رسد!
اصلا مساله ديگر اين است كه ما چرا تا قبل از اين كه
آموزش بگويد هيچ امتحاني نكرديم، آخر همه چيز را كه به آدم نمي گويند كه! آن هم
مساله اي به اين واضحي كه همه مي دانستند غير ازچند نفر معدود !
البته اين كه مساله آن قدر واضح بود كه هر عقل سليمي
مي پذيرد كه ، هر وقت يك سيستم را بخواهند راه بياندازند ، نياز به چك دارد، چه
زمان هايي براي چك بهتر از روز قبلش و دوماه قبلش!
البته با تمام چكهايي كه شده بود باز هم ورود به سايت دچار خلل بود!!
نمي دانم اين تعداد افراد كه به اندازه انگشتان دست
بود چقدربود كه اين سايت را كند كرده بودند!
البته يك سري از دوستان هم ساعت 11 آمدند كه هم
روحيه بدهند و هم درس معارف 2 خود را با تنظيم عوض كنند !!
البته جالب بود و واقعا جالب كه يك نفر با تاسف تمام
بدون شكايت و سري خميده در برابر قانون نانوشته آرام وزير لب گفت: واقعا حيف شد
اگر ديروز كمي زودتر به سايت مي رفتم فلان درس هم به من مي رسيد و احتمالا در دلش
به خود روحيه داد كه ترم بعد بيشتر تلاش مي كنم!
البته از همه چيز جالب تر مقاومت و عدم همراهي براي
اعتراضبه اين روند بود، حتي براي آنان كه
وضعيت انتخاب واحدشان افتضاح بود! شايد به اين فكر مي كردند كه سال بعد نوبت آن ها
مي شود!
در ضمن يكي از دلايلي كه انتخاب واحد اصلا
اتفاق مهمي نيست ، اين بود كه طبق اساسنامه UTMMS
قرار بر اين است كه مسائل مهم و عمومي همچون مسابقه نويسندگي را گفت نه موضوعات
پيش وپا افتاده وحقيري مثل انتخاب واحد! اصلا متن اساسنامه را اين چنين نگاشته اند:((
چند روز پيش داشتم به اين فكر ميكردم كه اگه ميشد
ما (مكانيك87) هم ازاين سيستمها براي اطلاع رساني بين خودمون
داشتيم چقدر خوب ميشد. مثلاميخوايم همه رو يه جا جمع
كنيم. يا يه كلاس اضافي تشكيل شده يا يه كلاسيلغو شده،
ميخوايم به بقيه هم بگيم. يا نمرهي يه درسي اعلام شده. يا مثلاپسرا با هم بخوان قرار فوتبال بذارن. يا دخترا بخوان...))پس همان طور كه در
متن هويداست اطلاع باز شدن انتخاب واحد آن هم يهويي اصلا در شرح وظايف اين سرويس
نيست!اگر دقت كنيد بزرگترين هدف آن يك جا جمع كردن است، از طرفي گفتن مطلبي به همه
، ازآن جا كه نمي خواستيم باز شدن انتخاب واحد را به همه بگوييم اين سرويس
بلااستفاده است!
البته اين انتخاب واحد اصلا اتفاق مهمي نيست كه
بخواهند علني كنند شايد در خفا بهتر انجام شود، كه شد !هم از بار ترافيك كاسته شده
بود ، هم سايت ها خلوت تر شده بود وهم مسئولين سايت پس از يك سال صبح را 1 ساعت
بيشتر خوابيدند و مسئولين آموزش چيزي حدود 1:20 دقيقه! وتازه كلي از دانشجويان نيز
چنين كردند و نزديك ساعت 10 از خواب بيدار شدند!شما اين همه سود را نمي بيني و فقط
بدي مي بيني من از شما تعجب مي كنم آقاي حسن پور من فكر كردم شما مي خواهيد مسائل
اساسي را بيان كنيد ، آخه الان مشكل دانشجو ما انتخاب واحد است يا اين كه فلان
دانشجو ما با فلان استاد برداشت ! من دلم برايتان مي سوزد ، من به شما علاقه دارم
آقاي حسن پور به شما اطلاعات غلط دادند!
اين امروزي كه نوشته شده مربوط به چهارشنبه 11 شهريور مي باشد!
+ نوشته شده توسط صادق حسن پور در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت
17:8 |
همیشه نوشتن در مورد موضوعاتی که قبلا برای آن اسم تعیین شده است خوشایند
نیست !آدم یاد دوران ابتدایی و راهنمایی که معلم موضوع انشا می داد می
افتد! حالا به هر روی با روحی شاد و قلبی امیدوار ومحتاج به رحمت خدا این
خاطرات و خطرات را می نویسم!
دانشگاه! آمال بچه های پیش دانشگاهی، برای ما آغاز شد. در
تایستان سال پیش وقتی که پس از طی مراحل عجیب و طولانی ثبت نام به کارت
عزیز دانشجویی نایل شدیم. البته خیلی جالب و هیجان انگیز بود ساختمان
دانشکده معدن، که این همه تازه دانشجو را در آن جا داده بود.
(باشد که جزو دسته ای نباشیم که قصد جبران ۱۵ ساعت در این ۳.۴ ساعت را دارند...عجب...)
شبهای قدر...
"چند شبها خواب را گشتي اسير يك شبي بيدار شو دولت بگير"
جوشن کبیر که بدرستی تجلی مناجات با اوست...در سایه آن درخواست تقدیر ۱ساله بدست فراموشی سپرده می شود!در لحظات آخر اگر حافظه یاری کرد.دعا و درخواستها...برای همه التماس دعاها...
" سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ ... "
و...
باز هم رویت ماه!منتها اینبار علاقه ای به شنیدن رویت این ماه ندارم...
...
باشد که در میهمانی "او" در اندازه خودمان میهمانی شایسته باشیم:
"گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم"
+ نوشته شده توسط سپیده شاه محمدی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت
16:47 |